اپرای قورباغههای مردابخوار؛ نمایش درد با آشناییزدایی از وضعیت «عادی»
در بسیاری از مینیمالهای «اپرای قورباغههای مردابخوار»، آدمها به وضعیتی خو گرفتهاند که از بیرون بیحاصل، آزاردهنده یا حتی هولناک به نظر میرسد. کسی فرمان میدهد، دیگری اطاعت میکند، پدری به فرزندش بازی یاد میدهد و کارمندانی روز کاری خود را میگذرانند. ظاهر کارها آشناست. اما جواد سعیدیپور تلاش میکند که در مدت زمانی بسیار کوتاه و برقآسا، لایههای عمیق و پنهان این موقعیتها را آشکار کند.
به عنوان مثال، در داستان «پست نگهبانی»، سی سال پیش رئیسجمهور درختی کاشته و فرمانده وقت دستور داده برای مراقبت از آن نگهبانی بگذارند. چند سال بعد درخت خشک شده و آن را از ریشه درآوردهاند. با این حال، هنوز نگهبانی مسلح در همان محل میایستد. درخت از میان رفته، اما فرمان همچنان برقرار است. کسی هنوز موظف است از چیزی مراقبت کند که دیگر وجود ندارد. کاری که زمانی دلیلی داشته، سالها بدون آن دلیل ادامه پیدا کرده و حالا به حقیقتی درباره معنای قدرت و ابعاد ویرانگر سلسلهمراتب بهظاهر ضروری تبدیل شده است.
این شیوه، یکی از راههای سعیدیپور برای ساختن داستان بسیار کوتاه است. او موقعیت را تا جایی بسط میدهد که تناقضش دیده شود و اغلب، ادامه زندگی شخصیتها را به ما نمیگوید. در «پست نگهبانی» به گذشته شخصی سرباز یا فرمانده نیازی نداریم. نسبت میان دستور و جای خالی درخت، مسئله را پیش چشم ما میگذارد. در داستانهای دیگر، همین کار را یک گفتوگو یا تغییر کوچک در رفتار انجام میدهد. کوتاهی روایت، توجه خواننده را روی جزئیاتی نگه میدارد که در شرحی طولانیتر ممکن بود گم شوند.
در «سی و هشت هزار و هفتصد و سیزده»، پرسش بیحاصل درباره معنای زندگی و بحران اگزیستانسیالیستی انسان در دوران مدرن را در یک ساختار حرفهای و در جهانی کافکایی میبینیم. پنج کارمند روبهروی مدیر نشستهاند. مدیر از نفر اول میخواهد بگوید «یک» و شمارش را به ترتیب میان آنها میگرداند. خودش نفر ششم است. وقتی نوبت دوباره به کارمند اول میرسد و او باز میگوید «یک»، مدیر توضیح میدهد که باید بگوید «هفت». از آن پس، همه مشغول ادامه همین کار میشوند. روز اداری میگذرد و عددها بزرگتر میشوند، بیآنکه معلوم شود قرار است با این شمارش چه کاری انجام شود.
اما آنچه این اتفاق را از یک شوخی ساده فراتر میبرد، جزئیات داستان است. مدیر از اداره بیرون میرود، اما در راه نیز حساب میکند که حالا نوبت کدام کارمند است و باید چه عددی بگوید. ذهن خودش هم گرفتار کاری شده که به دیگران سپرده است. در راهرو دو نفر نشستهاند، اما توجه او به پیشرفت شمارش است. وقتی برمیگردد، کارکنان را تشویق میکند و به عددهای بزرگتری امیدوار میشود که فردا میتوان به آنها رسید. نظم، نوبت، دقت و تشویق، ارزشهای اصولی این ساختار هستند که به آن معنا دادهاند، نه نتیجه نهایی و خروجی کاری که آنها انجام میدهند.
در «ترور»، فرمانبرداری شکل دیگری پیدا میکند. گروهی نظامی با اسلحه به استقبال کسی ایستادهاند. او میآید و میرود و آنها درباره کاری که از پیش تصمیم گرفته بودند انجام دهند، سکوت میکنند. نگاهشان را از یکدیگر میدزدند. در پایان، سروان فرمان «آزاد!» میدهد و چون کسی توجه ندارد، آن را دوباره فریاد میزند. حتی کلمه «آزاد» نیز در این صحنه به صورت یک فرمان نظامی شنیده میشود. داستان از کنار هم قرار گرفتن سکوت، نگاههای دزدیده و یک اصطلاح معمول نظامی، معنایی درباره اختیار و ناتوانی در عمل کردن میسازد.
همین توجه به اختیار و قدرت، در روابط خانوادگی هم حضور دارد. در داستان «بازی»، پدری به پسرش تختهنرد یاد میدهد. هر بار کودک اشتباه میکند، به پشت گردنش میزند. مرد میخواهد وقتی تنهاست کسی را برای بازی داشته باشد. این نیاز، در کنار چشمهای خیس پسری قرار میگیرد که تمام حواسش را جمع کرده تا اشتباه نکند. داستان اجازه میدهد تنهایی پدر را ببینیم و همزمان آزار کودک را هم از یاد نبریم. خواسته مرد برای داشتن همبازی، شکل رابطهای را که با فرزندش ساخته توضیح میدهد. در عین حال، به ما یادآوری میکند که چگونه بخش مهمی از این رابطه انسانی، به شکلی بنیادین و ذاتی بر نیازهایی بنا شده که میتوانند بهسرعت شرایطی آزاردهنده برای کودک درست کنند؛ موقعیتی که به شکلی دردناک میتوان آن را به بسیاری از جنبههای جدیتر و محوریتر رابطه والدین و فرزندانشان تعمیم داد و از جنبههای پنهان آزاری که بشر در کودکی با آن روبهروست، پرده برداشت.
در «گلدان»، جهان بزرگسالان وارد بازی یک دختربچه شده است. او سوسکها را به نام اعضای خانواده و معلمش میخواند. مادر و پدر هر کدام چند نقش دارند: مادری که غذا میپزد یا قرص میخورد، پدری که سر کار است یا روزنامه میخواند. دختر ابتدا آنها را در ظرف نگه میدارد تا از دستشان ندهد. بعد یکی از پدرها و یکی از مادرها را در لیوان زندانی میکند و آزادیشان را به آشتی کردن مشروط میکند. در پایان، سوسکهایی را که پیدا میکند میکشد و به خاک میسپارد. در این بازی، بار دیگر مسئله سلسلهمراتب قدرت و نتایج جابهجایی انقلابی آن با مایهای از طنز سیاه به نمایش درآمده است.
در بازآزمایی مسئله قدرت در روابط اجتماعی، فقط مسئله سلطه یک نفر بر دیگری نیست که به مایه نقد نیشدار جواد سعیدیپور تبدیل شده است، بلکه گاه آنچه درونمایه اصلی بنبست و تباهی است، فقدان قدرت است؛ جایی که جواد به جای نقد قدرت، به ریشههای شکلگیری چنین سلسلهمراتبهایی میپردازد. در مینیمالی به نام «نردبان»، دو نفر در گودالی ماندهاند و برای جابهجا کردن نردبان به همکاری یکدیگر نیاز دارند. هر کدام اصرار دارد از سمت دلخواه خودش بالا برود. سرانجام هر دو پایین میمانند و غصه میخورند. وسیله بیرون آمدن در دسترس است، اما توازن قدرت در رابطه دو نفر آن را بیاستفاده کرده است. اینجا در ظاهر با انسانهایی روبهرو هستیم که توانایی درک همکاری در راستای منافع خود را ندارند. اما از آن مهمتر این حقیقت است که آنها کماکان در گودال گرفتار باقی میمانند؛ در حالی که اگر یک نفر از قدرت مسلط در این رابطه برخوردار بود و میتوانست حرف خود را به کرسی بنشاند، آنها از گودال خارج میشدند.
طنز تلخ و متفاوت این داستانها از تناقض رفتار آدمها نیرو میگیرد. مدیری که برای شمارش بیهدف برنامه پیشرفت دارد یا دو نفری که کنار نردبان در گودال میمانند، موقعیتهایی مضحک میسازند. اما این موقعیتها در واقع تصاویری از واقعیتهایی بهمراتب عمیقتر درباره دشواریهای زندگی اجتماعی بشر یا شکستها و ناکامیهای سرنوشتساز او هستند. زبان روایت اغلب ساده و خونسرد است. راوی کمتر به جای ما خشمگین میشود یا نتیجه اخلاقی میگیرد. همین فاصله، فرصت میدهد که مضحک بودن موقعیت و تلخی آن را همزمان ببینیم و شباهتش را با رفتارهای معمول زندگی تشخیص دهیم.
کتاب در کنار این مناسبات بیرونی، به تجربههای شخصیتر نیز میپردازد. در «جاسیگاری»، شخصیت داستان برای اطمینان از اینکه زنی روبهرویش نشسته و سیگار کشیده است، به جاسیگاری نگاه میکند. فاصله زمانی از چند دقیقه به نیم ساعت، دو روز و چند ماه میرسد. او از همان چند دقیقه نخست، برای باور کردن حضور گذشته زن به این نشانه تکیه میکند. با خالی شدن جاسیگاری، دیگر باور نمیکند که زن اصلا به آنجا آمده باشد. شیئی معمولی به مدرکی برای اثبات یک حضور تبدیل شده است. متن نمیگوید زن کجاست یا دلیل غیبتش چیست؛ آنچه میبینیم، تردید درباره گذشته و نیاز به نشانهای مادی برای باور کردن آن است.
ساختمان این داستان نیز در معنایش سهم دارد. جملهها با تغییر فاصله زمانی بازمیگردند و هر بار، حضور زن دورتر و اثبات آن دشوارتر میشود. پایان از دل همین تکرار به دست میآید. با حذف نشانه، حتی خاطره نیز اعتبارش را از دست میدهد. سعیدیپور با تغییر معنای یک شیء معمولی در گذر زمان، بیاطمینانی به گذشته را به تجربهای ملموس تبدیل میکند.
در «برشهای سیثانیهای و ساعتهای روی دیوار»، زمان خود به موضوع اصلی روایت تبدیل میشود. زنی میان خبرهای روزمره، خاطرهها، بارداری، مرگ مادر و رفتوآمد همسر و دخترش، مدام به ساعت نگاه میکند. در چند جمله از چند دقیقه به چند سال میرویم و دوباره به لحظهای در همان روز برمیگردیم. عبارتهای مربوط به ساعت و یکشنبه پیوسته تکرار میشوند. زن میکوشد گذر زمان را اندازه بگیرد و مطمئن شود هر ثانیه به اندازه یک ثانیه میگذرد، اما تجربهای که از زندگی دارد با این اندازهگیری آرام نمیشود.
خواننده نیز برای دنبال کردن این داستان ناچار است بارها نسبت میان زمانها را از نو پیدا کند. خاطره، انتظار و اکنون روی هم میافتند و حرکت عقربهها به چیزی نگرانکننده تبدیل میشود. روایت ما را به تجربه زن نزدیک میکند، بیآنکه توضیحی قطعی درباره تمام آنچه بر او میگذرد بدهد.
تنوع جهان قصههای جواد سعیدیپور هم یکی دیگر از ویژگیهای مهم اوست. در «یک استخوان برای خداحافظی»، استخوانها با یکدیگر حرف میزنند. استخوان آدم به استخوان سگ پیشنهاد میکند خود را گرگ معرفی کند؛ گویی حتی پس از نابودی بدن هم نامها و ارزشگذاریهای آشنا اعتبار دارند. روایت از تشخیص خود و دیگری به خواب گوشت و لالایی میرسد. خیال ناممکن داستان، پرسشهایی آشنا را نگه میدارد: آدمها چگونه خود را میشناسند، چه تصویری از خود میخواهند و از زندگی ازدسترفته چه چیزی با آنها میماند؟
در مینیمال «دژبان»، آخرین داستان مجموعه، زنی پشت سیم خاردار از راوی میخواهد پیامی به شوهر بازداشتیاش برساند: به او بگوید اینجاست و منتظر مانده است. زن نگران است شوهرش حضور و وفاداری او را باور نکند. فردای آن روز، هنگام تحویل گرفتن جسد شوهر، از راوی میپرسد که آیا پیام را نرسانده است. پاسخ راوی را نمیشنویم. فقط میبینیم سیم خاردار را گرفته تا بتواند سر پا بایستد؛ همان سیمی که در آغاز دست زن را زخمی کرده بود. در نهایت نمیدانیم پیام منتقل شده یا نه و نمیتوانیم از سکوت روایت، علت مرگ را نتیجه بگیریم. با این حال، خواسته زن و واکنش جسمی راوی باقی میمانند. بیپاسخ ماندن پرسش زن، مسئولیت راوی را در ذهن خواننده نگه میدارد. و سیم خاردار همزمان مرز میان آدمها و چیزی است که راوی برای حفظ تعادل به آن چنگ میزند.
سعیدیپور در «اپرای قورباغههای مردابخوار» بارها ما را در برابر لحظهای قرار میدهد که اگر دقیقتر به آن نگاه کنیم، به زاویهای مهم از واقعیتی پنهان پی خواهیم برد. و عموما همین زوایای پنهان هستند که به روایت بخش مهمی از درد و رنج بشر تبدیل میشوند؛ رنجی که اگرچه در مواردی اجتنابناپذیر به نظر میرسد، اما در بخش بزرگی از تجربه زندگی اجتماعی انسان، نتیجه ارزشهایی خودساخته و تلاشی ابدی برای معنا بخشیدن به زندگی است. او مدام به ما یادآوری میکند که همین تلاش برای رهایی از پرسشهای فلسفی و بنیادین درباره معنای حیات است که عموما به مایه آزار دیگران تبدیل میشود و رنج هستی را همیشگی میکند.
جواد سعیدیپور، اپرای قورباغههای مردابخوار، نسخه الکترونیکی تیر ۱۳۹۰، صفحات چاپی ۹ تا ۱۲۶. تاریخ چاپ نخست از شناسنامه همین نسخه نقل شده است. شمارهها به صفحات چاپی کتاب ارجاع دارند؛ هر برگ PDF دو صفحه کتاب را در بر دارد. نقل قول ابتدای صفحه از داستان «همین چند خط»، صفحه چاپی ۸۶ است.
تفسیرها و داوریهای این نوشته یک خوانش ادبیاند. شخصیتها و راویان داستان یا گویندگان شعر را نباید بهطور خودکار با زندگی و دیدگاه مؤلف یکی گرفت. فاصلهگذاری و نشانهگذاری نقلها یکدست شده است.
مراجعه به نسخه کامل کتاب